تبليغاتX
ما همه برگ درختانیم در گلزار عمر
ما همه برگ درختانیم در گلزار عمر

در کویر سیه عشق،مرگ تو مرگ من است،پس تمنا می کنم هرگز نمیر


باتو ولی تنها

اگه با دیدن من غم تو دلت جون می گیره

می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

اگه با بودن من باغ تو ویرونه می شه

میرم اما می دونم دل بی تو دیونه می شه

 

سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط فاتح بی پناهی |


تمام كوچه ها پر از صداي تار مي شود
                    ودل براي ديدنت چه بي قرار مي شود
رخت پناه مي دهد شه سفيد قصه را
                      و بازي  نگاهمان چه ماندگار مي شود

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط فاتح بی پناهی |

قلب من... تیکه... تیکه... پاره... پاره...

سلام!

خوشحالم که باز دلم شکسته

میدونم ...اما بستگی داره دلتو کی بشکنه و یا دل شکستن رو چه طور معنی کنی!!

به هر حال راه آخره که با دلتنگیام هم بسازم و ذره ذره بسوزم ...بی هیچ غمی

بی هیچ صدایی

بی صدا تر از سکوت . . .

پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط فاتح بی پناهی |

دنیای کوچیک من

عجب دنیای بی مرامیه این دنیا

نمیدونم نامردی مونده که من ندیده باشم . . .

تو این دنیا چیزی جز نا رفیقی با دیدگانم همراه نشد...

 جز اشک کسی همراهیم نکرد...

ببار ای باران ببار میخواهم زیر باران گریه کنم...کجایی ! . . .

یکشنبه ششم آبان 1386 توسط فاتح بی پناهی |

ذات دخترها

بسه بهونه هی نیار به شعورم توهین نکن اسب دروغتو واسه ما یکی

زین نکن

مثل دلغک تا میتونی برو واسش ادا در آر

آدم غلابی دیگه رو اداهات اسم عشق رو نذار

***

الهی میخوام ببینم روزی. که . . .

 

یکشنبه ششم آبان 1386 توسط فاتح بی پناهی |

داستان ازدواج

قبل از ازدواج :

 مرد: آره، ديگه نمي‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم

 زن: مي‌‌خواهى من از پيشت برم؟

 مرد: نه! فکرش را هم نکن

 زن: منو دوست داري؟

 مرد: البته!

 زن: آيا تا حالا به من خيانت کردي؟

 مرد: نه! چرا چنين سوالى مي‌‌کني؟

زن: منو مسافرت مي‌‌بري؟

 مرد: مرتب!

زن: آيا منو مي‌‌زني؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!

 زن: مي‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد  

یکشنبه ششم آبان 1386 توسط فاتح بی پناهی |

صد افسوس



بی تو باز مانده ام در اسارت لحظه هایی که می گذرند
و نگاهم تنها به تمنای طلوع چشمانت تکرار افق را به نظاره نشسته است
آهای ...
کجاست آن دل
که می خوانمش از پشت غبار اندوه
شاید بیاید و این مانده ی در حسرت را با دست خویش برهاند ،
برهاند از حصار تنگ و تاریک تنهائی ها
آهای ...
با آمدنت بهار را صدا خواهم زد
و خود جاده ای می شوم خیس خیس ...
می شمارم گامهایت را با عبور هر ترانه
جاده ای می شوم پیچ در پیچ میان انعکاسی از نور
جاده ای می شوم که آغوش گشوده برای آرامش لحظه لحظه ی تو ...
می دانی ...
رود بی ترانه ی باد خاموش است ... خاموش
و من بی حضور تو تک درختی بی عبورم ...

                                                          (می روی و قلبم را نیز با خود می بری ... )

جمعه چهارم آبان 1386 توسط فاتح بی پناهی |

سرمشق

مهربانی را وقتی دیدم

که کودکی می خواست

آب شور دریا را با آب نبات

کوچکش شیرین کند...!

(عجب کودک لارجی بوده نه؟این یه کودکه تو هم یه کودکی)

جمعه چهارم آبان 1386 توسط فاتح بی پناهی |

ميدونم ميدوني

 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.

 عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ?ديدار و پرهيز ? زنده و نيرومند مي ماند.  اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.

 عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك ?خودجوشي ذاتي? است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است.

 اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از? آشنا شدن? است كه ?خودماني? مي شوند.

 دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ  و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀ مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.

 عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در ?دوست? مي بيند و مي يابد.

 عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن  در دريا شنا كردن.

 عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه و جانورانۀ آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همۀ دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينااست، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

 در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه ? هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند?.

 عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد.

 عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط فاتح بی پناهی |

و اما...

 

ای کســانی کـــه پـــس از مرگ مـــن مــامـــور دفــــن مـــــن هستید،

می خــــواهـــــم بعـــــد از مــــــرگـــــــم،

تــــابوتـــم را بـــا پــارچـــه ی سیـــاهی بپـوشـانید تــا همه بفهمند کـه زندگــانی مــن سیــاه

بــوده ...

پــــاهـــایم را بیـــــرون بگذاریـــد تـــــا همه بـــدانند کــه پا برهنه زیسته ام ...

دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند دست بسوی کسی دراز کــرده بودم ...

چشمهــــایــــم را بــــاز بگذاریــــد تــا همه بدانند که چشم براه کسی بوده ام ...

و در آخــــر!!!

تکه یخی بــر روی قبرم بگذارید که با اشعه ی خورشید آب شود و به جای مادرم برایم گریه

کند ...

می خــــواهــــم بـــدانم که اولین کسی که به مزارم میاید و آخرین کسیکه مزارم را ترک

 می کند کیست ؟ 

دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط فاتح بی پناهی |



سلام.امیدوارم حاله همگی خوب باشه.دوست ندارم زیاد درباره خودم حرف بزنم همین قدر بگم که اونقدر آفتاب خوردم تو دل این کویر که رنگ ریامو باخته باشم.به هر حال منت گذاشتی به ما سر زدی.خوش باشین و شاد
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تورا "می بوسند"در ذهن خود طناب دار تورا می بافند


RSS 2.0

Designed By ParsTheme